تبلیغات
هه‌ره‌وه‌ز - بررسی نظری هویت و سیاستهای هویتی - قسمت اول / ناصر جلیل نژاد
 
ئاواتی "هه‌ره‌وه‌ز"، ژینۆ و بووژانه‌وه‌ی زمان و شۆناسی گه‌لی کورده‌

بررسی نظری هویت و سیاستهای هویتی - قسمت اول / ناصر جلیل نژاد

نوشته شده توسط :شورای سردبیری
یکشنبه 1390/03/1-23:35

بررسی نظری هویت و سیاستهای هویتی (ناصر جلیل نژاد)

قسمت اول

هویت از مفاهیم و موضوعاتی است که از زمان شروع تمد‌ن وجود داشته است؛ و به علت معنامندی هیچ‌گاه رنگ کهنگی به خود نگرفته است.خصلت اعتباری و قراردادی معنا باعث شده است که هویت همیشه به عنوان یکی از پدیده‌های سیاسی -اجتماعی مطرح باشد.

اگر بپذیریم هویت به‌معنای آگاهی فرد از کیستی و چیستی‌اش است و این آگاهی‌یافتن در نظام‌های معرفتی متعدد و ساختارهای سیاسی و اجتماعی متفاوت چهره‌های متعدد داشته است. پس هویت همیشه امری سازه‌گونه و سیال می باشد و فرایند بر ساختن آن همیشگی و همه عصری است و پایان ندارد.

این نوشته ضمن ارائه یک تعریف از هویت و سیاستهای هویتی درسه دوره مدرن و پیشامدرن و پسا مدرن به بررسی این موضوع پرداخته است. و تحول  معنایی و نظام‌های معرفتی و سیاسی که در این دوره در پی تاثیر و تولید هویت و نظریه‌های هویتی بوده‌اند مورد بحث قرارداده است.

هویت:

" هر چند هویت از آغاز تمدن ،ذهن‌آدمی را به خود مشغول کرده است، اما هرگز رنگ‌کهنگی به خود نگرفته است. و در دوران‌های مختلف  به شکلهای گوناگون خود را نمایان کرده است. پس هیچ‌گونه‌تعریف یگانه‌ای را نمی‌توانیم در خصوص هویت ارائه دهیم.بلکه هرگونه تعریفی از آن نسبی و تغییرپذیر می باشد. از این رو بسیاری از اندیشمندان ،معتقدند که «هویت» به‌عنوان یک پدیده سیاسی ـ اجتماعی، فرزند عصر جدید است و به عنوان یک مفهوم علمی ، از ساخته‌های تازه علوم اجتماعی است." ( اشرف،533:1373 )

" تلاش برای ارائه تعریف از هویت یک چیز، به تعبیر مانوئل کاستلز،«فرایند ساخته شدن معناست» هر موجودی قبل از موجود شدن، فاقد معنا است. از نظر کاستلز، این « معنا» برپایه‌ی ویِژگی فرهنگی یا آن دسته از ویِژگیهای فرهنگی که بر سایر منابع برتری دارند استوار است." (کاستلز،22:1380) به این ترتیب اگر هویت یافتن برابر معنا یافتن باشد پس ، بحران هویت هم زمانی اتفاق می افتد که آن چیز معنای خود را از دست بدهد، از طرف گروههای رقیب به چالش کشیده شود. می‌توان استدلال کرد، معنا مقدم بر هویت است.

جنکیس عقیده دارد،"هویت به معنای آگاهی فرد از «کیستی»خود و تعلقات اجتماعی‌اش می‌باشد و طبعاً این آگاهی نیز معطوف به آن دسته از ارزشها و معانی است که برای فرد از اولویت برخوردارند. همچنین این آگاهی گرچه از طریق فرایند فردیت‌بخشیدن حاصل می‌ شود. اما در حد یک احساس درونی و فردی باقی نمی‌ماند و از طریق نشان دادن همگنی‌ها و ناهمگنی‌های فردی با افراد و گروههای دیگر،جمعی و بیرونی یافته به بنیادی برای ارتباط و کنش اجتماعی و سیاسی تبدیل می‌شود." (رهبری،به نقل از جنکیس،20:1388)

با توجه به آنچه گفته شد، می توان استدلال کرد، هویت، امری ذاتی و پیش ساخته نیست بلکه سازه است زیرا از جنس معنا است. پس به تبع آن هم قراردادی است و هم اعتباری و متضمن موقعیت‌ ها می باشد یعنی اگر چه در نهایت هویت با پذیرش از طرف فرد صورت می‌گیرد.اما مناسبات اجتماعی مخصوصاً مناسبات قدرت بر این محیط نقش اساسی در ساخته شدن هویت دارند . و از اینجاست که هویت با مقوله‌ی سیاست پیوند می‌خورد. سیاست در نمودها و چهره‌های متعدد خود، چه آنجا که به تحکیم اعمال قدرت می‌پردازد و چه آنجا که در مقابل قدرت مقابله می‌کند، با مقوله هویت گره می‌خورد. این پیوند باعث می‌شود که چهره متغیر و چندگانه هویت زمینه‌های سیاسی- اجتماعی به خود بگیرد.

بنابراین، هویت‌ها ساخته می‌شوند و گرایش به شناسایی دارند. آنها می‌خواهند دیده شوند. هویتها می‌خواهند مورد تائید قرار گیرند. پس هویت هم فرایند است و هم سازه‌ی اجتماعی و بدین روی منحصر به فرد می‌باشند. گیدنز، دراین راستا عقیده دارد، هویت امری ساخته شده است.(برساخته است)وساخته شدنش پایانی ندارد و حالت بازتابی داردریا،درنتیجه هویت ایستا نیست.(گیدنز،81-82 :1387)این تلقی، به هویت یک حالت دیالیکتیکی می‌دهد و برای هویت، ماهیتٍ سیال‌گونه قایل است. بنابر آنچه اشاره شد، مفهوم هویت ضرورتاً با دو امر متضاد تعریف می‌شود : همسانی و تفاوت. این ادعا یعنی همانند دیگران بودن در طبقه خود و احساس متمایز بودن از دیگران.

یکی از صاحب نظران ، درهمین راستا معتقداست که ، هویت حصار نمی‌شناسد، با ایستایی، ماندگاری و اقامت‌های دایمی در خود و با خود، بیگانه است و بحث درباره‌ی آن در بستر زمان و مکان گشوده است یا به دیگر سخن، هویتٍ«هویت»همواره مستعد باز تعریف است.(تاجیک؛19:1384)باتوجه به‌اینکه،سیالیت، گشودگی و عدم قطعیت بر هویت مترتب است و این خصلتها به نوعی در بطن و متن قرائت از مفاهیم دیگری مانند، «خودی» و «دیگری» قرار دارد. که این خوانش‌ها باعث می‌شود هویت معنایی و قراردادی باشدو ازثبات‌ و ایستایی بودن خارج باشد و ماهیتی ربطی داشته باشد. شایان ذکر است، این تلون و چندگانگی به شکل و مناسبات قدرت حاکم در هر دوره مربوط است و از آن تاثیر می‌پذیرد یعنی در این پیوندگاه بین سیاست و هویت، شکل و ساختار قدرت در شکل دهی به سامان هویتی به مشابه عامل مهمی حضور می‌یابد و این جاست (در این پیوندگاه) که سیاست هویتی صورتبندی خود را نمایان می‌کند. البته باید توجه داشت که پیوندگاه هویت و سیاست یک لحظه خاص از زمان ، یک بعد مشخص از فرهنگ ویا یک ساختار و فرم خاص از فرماسیون اجتماعی و یا شرایط اقتصادی متمایز نیست. بلکه این پیوندگاه لحظه‌ای است و در هر بعد از ابعاد فرهنگ یا هر فرم از فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی می‌تواند باشد. به همین دلیل برای روشن‌تر شدن موضوع بحث مفهوم هویت و سیاست هویت را در قالب سه دوره‌ی، سنتی،مدرن وپسامدرن(عصر جدید) مورد بررسی قرار می‌دهیم.

مفروضی که بر اساس آن،این سه دوره را برای ساختار بندی نوشته انتخاب شده است، مبتنی است به اینکه هویت و سیالیت معنایی آن و گشودگی‌های باز تعریف آن، ربطی وثیق با تولد «فاعل شناسا» (سوبژه)دارد. پیدایش یا کشف فاعل شناسا (سوبژه) نه تنها باعث و بانی تفکیک عصر مدرن ازپیشامدرن و پسامدرن شد. بلکه پاسخ گویی به پرسش «کیستی» و «چیستی من» را نیز دگرگون و ملون ساخت .از طرف دیگر ،کشف فاعل شناسا باعث تحول در گفتمان قدرت هم گردید و به تبع آن سیاست‌های هویتی و دگرسازی متفاوت را هم شکل بخشید.

هویت و سیاست هویتی در عصر سنتی:

در جامعه‌های سنتی،درک عمومی از جهان ، کیهان محور بود و در اقتدار مطلق خداوند ریشه داشت. بشر در این جهان مقدس بر موهبتهای اجتماعی و طبیعی گردن می‌نهاد. همانطور که « داکلاس کلز » می‌گوید: در جوامع سنتی، هویت همواره اجتماعی و غیر قابل تغییر و حاوی شرایط روزمره است، ثابت و ایستا می‌باشد و بر تعاریفی استوار است که از سوی اسطوره‌ها ونظام‌های تعریف شده پیشینی حمایت می‌شود. در این نظام ، هر فردی بخشی از نظام خویشاوندی قدیمی است. اندیشه‌ها و رفتارهایش هم به چارچوب معین محدود شده و به همین دلیل پرسش از «خود» انسان و «چیستی» او مطرح نیست.(رهبری، به نقل از کلز، 43:1388)

یکی دیگر از مؤلفه‌های ایستایی هویت در جوامع سنتی ، مکان مندی زندگی اجتماعی در این جوامع است . گیدنز در این باره چنین می‌گوید: در جوامع سنتی فضا از مکان جدا نبود و زمان و فضا در بستر مکان پیوند می‌خورد.(گیدنز، 16:1387 )

مکان مندی زندگی اجتماعی جوامع سنتی نه تنها گستره روابط اجتماعی را تنگ و محصور می‌کرد و از لحاظ سرزمینی عینی و ملموس بود بلکه از نظر فضای اجتماعی هم یک نوع انسجام و همبستگی بالا ونفوذ ناپذیر داشت و این وضعیت بحران یاآنومیک شدن را به حداقل می‌رساند. از طرف دیگر همچنانکه گیدنز مطرح کرد زمان هم در جوامع سنتی به نوعی مکان -محور بود. مثلاً نشانهای طلوع وغروب نه تنها دقیق نبود بلکه بشدت مکان مند بود. این پیوند تنگاتنگٍ فضا و زمان با مکان یا به دیگر سخن مکان مندی فضا و زمان باعث می‌شد که روابط اجتماعی هم به شکل تنگاتنگ و محصور شده در واحدهای کوچک منطقه‌ای ـ محلی به صورت چهره به چهره شکل بگیرد و انسانها درچنین فرماسیون مکان مندی در ارتباط مداوم با گذشته خود بودند و آنرا مورد باز خوانی قرار می‌دادندو در پیوند دایمی و پیوسته ، با زمان حال، آنرا (گذشته خود) تداوم می‌بخشند. گیدنز در همین راستا می‌گوید: درهمه جوامع حتی سنتی‌ ترین آنها، مردم آینده، حال و گذشته را از هم تمیز می‌دهند اما در جوامعی که روش‌های عملیاتی سنتی حکم‌فرماست، گذشته طیف پهناوری از روش‌های مرسوم خود را به آینده می‌کشاند یعنی زمان چنان تنظیم می‌گردد که گشادگی افق ممکنات آینده محدود و کوچک می‌گردد.(گیدنز،76:1387)

عامل دیگری که در جوامع سنتی باعث تداوم و ایستایی هویت می‌باشد فرهنگ ونفش آن در ساخت هویت سنتی است. فرهنگ در جامعه سنتی توانایی و پتانسیل تفاوت آفرینی و معنابخشی بسیار دارد. مرزهای شفاف و پایدار می‌آفریند و نظام معنایی منسجم و آرام بخش ایجاد می‌کند این نظام معنایی برای انسان دنیای سنتی از پیش تعیین شده می‌باشد.(رهبری،1388: 47-46) همانطوری که گفته شد جوامع سنتی به علت اینکه مکان محور است و فضای اجتماعی آن هم محصور و دارای مرزهای پررنگ و مشخص می‌باشد و زمان هم پیوند مستمر با گذشته و مکان دارد در چنین فرماسیون اجتماعی‌ای فرهنگ بهتر و پررنگ تر می‌تواند از عهده‌ی کار ویژه‌ی هویت سازی برآید و به علت تداوم زمان گذشته در آینده تداوم باز تولیدآن در طول چندین نسل امکان پذیر می‌شود.

می‌توان از زبان هیدگر گفت: درجهان پیشامدرن، هویت تصویری بود از چشم خداوند یا خدایان دیده می‌شد در این نگاه، هویت انسان محصول نظام مقتدر و از پیش تعیین شده‌ی باورهای دینی و آیینی و اسطوره‌ای بود.شخص درموقعیت اجتماعی و فرهنگی کاملاً مشخص و تثبیت شده‌ای به دنیا می‌آمد و به ندرت می‌تواند از سرنوشت محتوم خود یعنی جایگاه از پیش تعین شده‌اش بگریزد و برای خود جای تازه ایجاد نماید. (قنادان-60:1369)

با توصیفی که از صورت بندی اجتماعی و فرهنگی جوامع سنتی شد می‌توان استدلال کرد سیاست هویت در چنین جهانی دارای ویژگیهای مطلق گرایانه، متافیزیکی مبتنی بر وحدت مطلق که در صدد ارائه‌ی یک معنای مرکزی، نهایی و مقدس برای همه مفاهیم و پدیده‌ها و با قابلیت همه «عصری» و همه «نسلی» است . در این جهان به قول «بلوم» امر مقدس تبدیل به مرکز آگاهی، قدرت، خیر، زیبایی و حقیقت گردید و به مثابه سوژه‌ای متولد شد و شخصیت یافت. به این ترتیب ،حقیقت نه آشکارٍگی و انکشاف ، بلکه باز نمود ابژه برای سوژه بود. سوژه‌ای که در قالب سوژه متعالی افلاطون ‌زاده می‌شود. سوژه‌ای که «مثل» بود. سوژه‌ای که متضمن حقیقت نهایی بود و ملاک داوری نهایی محسوب می‌شود.(بلوم،145:1373(

نظام مبتنی بر چنین مرکزیتی ، یک نظام یکه و بسته‌ای است در آن کثرت و ناپایداری راه ندارد.در این جهان، قلمرو امر اجتماعی به طرف تعیین بخشی به هویت منفرد ، ثابت و از پیش موجود افراد و گروههای اجتماعی می باشد . (گاتری،116:1363) پس پیوندگاه سیاست و هویت در چنین جهانی بسیار وسیع است‌ آنطوری که سیاست هویت جزمی‌گرایانه و تمامیت‌خواه است . جهان را به مثابه یک کل واحد و یک دست متصور است. بنیادهای یکسان‌ساز آن‌چنان وسیع ، قوی و آلوده به تقدس هستند که هیچ غیری خارج از آن مرکزیت معنایی ـ حقیقی نمی‌تواند حضور داشته باشد. نظام برخاسته از این معرفت مبتنی بر سوژه برین ومثُل گونه است بسته و بری از هرگونه تکثر هویتی است. در گفتمان سیاست هویتی این نظام «دیگری» تنها یک مأوا برای هستن(هستی) دارد و آن « ناهستی»ش است. به تعبیری «دیگری» خوب در این گفتمان «دیگری» مرده است. سیاست هویتی این گفتمان اقتدارگرایانه است.تنها به ظهور هویت در شکل واحد  و یگانه راضی است. اقتدارگرایی این گفتمان فرد وجامعه را آنچنان درهم و باهم یکسان می‌سازد ، که دیگرمسله ی «من» و «هویت من» قابل تصور و تفکر نیست.

هویت و سیاست هویت در عصر مدرن:

گزاره «من فکر می‌کنم، پس من هستم» دکارت، نوید بخش آغاز عصر جدید در تاریخ بشر بود. «من دکارتی» یا «من اندیشه‌گر» به مثابه فاعل شناسا و موضوع دانش، در کانون فلسفه غرب وفراروایت مدرنیته نشست و هستی‌ای را موجب شد که به عنوان تعریف مقبول انسان وانسانیت و گرانیگاه عصر جدید پذیرفته گشت. «خود» مدرن به منزله‌ی فاعلی خود مختار جلوه کرد که دلیل وجودی خود را در هستی خود جستجو می‌نمود نه در اصول متعالی و ورای اجتماع.(تاجیک،10:1384)

انسان مدرن نه فقط در هیأت «سوبژه»(فاعل شناسا) بلکه در هیأت «ابژه» (موضوع شناسا) تولد دیگری یافت. انسان مدرن ، به عنوان من اندیشیده رسالت خلق و تغییر «خود» را بر دوش می‌کشد و گرانیگاه عصر جدید را عرصه پویایی‌ها و خلاقیت‌های این خود باز تعریف شده (باز آفریده شده ) قرار می‌دهد. اگرچه این شناسانده‌ی جدید هم تصویر کننده افق و هم ترسیم کننده راه و هم تنها «رهرو» این راه بود، اما هویتٍ خود را نیز وامدار راه بود و در  «رفتن» به بودن و « شدن » ( چیستی و کیستی) خود را معنا می‌بخشید. بدین‌گونه راه و رهرو در هم تنیده شدند و روابط پیچیده دانش و قدرت هم «هویت ساز» شدند و هم «هویت برانداز» بدین سان انسان (مدرن ) خالق خود شد  فراروایتی دیگر پیرامون « معمای هویت» شکل گرفت که در بستر آن هویت به چیزی جز آنچه هر آدمی خویش را بدان از دیگری باز می‌شناسد و«کیستی» و «چیستی» خود را در پرتو آن تعریف می‌کند. دلالت نمی‌دهد.

بنابراین مسأله هویت در چهره جدید خود ارتباط تنگاتنگ و وثیق با تولد یا کشف «فاعل شناسا» (سوبژه) دارد. به گفته میشل فوکو، گفتمان مدرنیته با ظهور «فاعل شناسا» بر روی خرابه ای از عصر کلاسیک شکل گرفت. دکارت با اصل «من» یا«خود» گسستی در صورتبندی دانایی عصر کلاسیک ایجاد کرد. با «می اندیشم» دکارتی، منیتی جلوه گر شد که به زودی عصر جدید را ملک خود نمود.(بروجردی، 1387: 15-9 ) بنابراین، تردیدی نیست که فراروایت مدرنیته گفتمانی «گوهرگرا» نیز هست. در کانون این گفتمان ، باور به حقیقت جوهر/ ماهیت و قابلیت غیرقابل تخفیف و تقلیل و تغییرپذیری آن و به تبع نقش بلا منازع ماهیت، در ساخت و پردازش شخص ویا شیء مشخص نهفته است .(  تاجیک،112:1383 ) هایدگر ، در کتاب «عصر تصویر جهان» درصد آشکار نمودن ابهام عصر مدرن است. عصری که پدیده های انسانی آن به هنگام پیدایش ،خود زمینه های مرگ خویش را نیز به همراه دارند. هایدگر، بنیاد متافیزیک خردباوری مدرن را در ایمان به افسانه سوژه ی یکپارچه ای می یابد که در فلسفه مدرن به صورت سوژه ای عقلایی مورد تأکید قرار گرفته است. به نظر هایدگر، گوهر متافیزیک دوران مدرن با این واقعیت آغاز شد که نیروی «من می شناسم» در حد شناسی و «سخن شناخت شناسانه »، محدود و محصور نمی ماند بلکه هستی شناسانه می شود . هایدگر، معتقد است متافیزیک ملفوف در عقل مدرن که مبتنی بر سوژه عقلایی است، چیزی جز تلاش برای غلبه و استیلا بر تمام موجودات نبوده است. ( احمدی ، 1377: 239)

به این ترتیب ، وقتی انسان در قالب فاعل شناسنده، خود را به عنوان سوژه ای قدرتمند بنیاد می نهد و انسان مرکز شناسایی هستی قرار می گیرد.در این نظام ، «دیگری» چون ابژه و نمودی خواهد بود که موجودیتش وابسته به شناخت «من» (شناسنده) است. بستگی دارد به اینکه چگونه درکش کنم، چگونه بیانش کنم، چگونه در چارچوب مفاهیم و افق معنایی خویش مورد تفسیرش قرار می دهم وچه هویتی را برای او تصویر و تحمیل می کنیم یعنی، تفکر سوژه محور این اصل را نادیده می گیرد (باور ندارد) که دیگری در خارج از «من» و «اندیشه ی من » ارزش ها و معیارهای معنایی مقبول من وجود دارد و نمی توان به شکل استیلاگرانه و تسخیرگر «دیگری» را به «من» (شناسنده) تقلیل داد. توهم سوژه ی قدرتمند به این ترتیب در گفتمان مدرنیته به پنداره ی هویت واحد و ثابت می انجامد. پنداره ی هویت واحد مبتنی بر تفوق و استیلاء بر «دیگری» است. پس سیاست هویتی در گفتمان مدرنیته، بنیادگرایانه و تمامیت محور است در این گفتمان به علت اینکه «دیگری» تا حد منیت «من» (فاعل شناسنده) تقلیل و محصور است پیوندگاه سیاست و هویت دراین گفتمان، همه جانبه و گسترده است. زیرا مرکزیت این نظام مبتنی و مقوم به سوژه ی قدرتمند و استیلاگر است. هیچ لحظه ای و بُعدی از امور اجتماعی و سیاسی ـ فرهنگی از تسلط و استیلای همه جانبه و فراگیر سوژه قدرتمند دور نمی ماند. همچنانکه ، لویناس، می گوید: چنین نظام تمامیت سازی منکر فرق بین «همان» و «دیگری» می شود، ودر واقع همه چیز تا حد«همان»ی فرو می کاهد. (ماتیوز،233:13879) هورکهایمر وآدورنو، در ارتباط با تمامیت خواهی سوژه ی استیلاگر جهان مدرن در کتاب دیالیکتیک روشنگری مطرح می کنند ، که انسان، خود نیز تبدیل به ابژه می شود. برای حاکم و حاملان قدرت، افراد انسانی به مواد خام (جهت استیلاگری) تبدیل می شوند. (هورکهایمر، آدورنو،87:1384 ) شاید نقد فوکو از رهیافت مدرنیستی هویت ، بهتر بتواند نظر هورکهایمر و آدورنو را کامل کند، فوکو در تبارشناسی سوژه مدرن، از قدرت انضباط آفرینی سخن می گوید که می خواهد بر کل جمعیت و فرد نظارت، حکومت و فرمانروایی کند. یعنی اینجاست انسان مقهور سوژه عقلانی می گرددو تا منزلگاه ابژگی تقلیل می یابد.

به علت اینکه، تفکر متافیزیکی مدرن (به قول هایدگر) که مبتنی بر اندیشه اثبات‌گرایانه و عقلانیت ابزار محور است ودرصدد آفرینش اصل و مرکزیتی می باشد که شالوده مفاهیم و معانی استعلایی یکسان ساز باشد تا از طریق آن به انکار و طرد تعدد و تفاوتهای حتی بالقوه معناـ هویتی دست یازد. و هر چیزی که غیر از «خود» نیست، یا «نا این همان»است در حاشیه بگذارد  و از متن بیرون کند. پس سیاست هویتی این گفتمان گوهرگرا  هم ، تقلیل دادن «دیگری» به منیت شناساگراست، مبتنی بر هویت حصارکشی شده، ثابت و رسمی می باشد. چندگانگی و منیت را در آن گذری نیست. در این نظام معرفتی «غیرت هم تنها زمانی قادر به ظهور است که در هیئت هویت خطی و رسمی باشد. «هستی» «دیگری» تنها زمانی است که در هیئت «من» باشد. نکته مهم دیگری که در سیاست هویتی این گفتمان وجود دارد این است که به قول فوکو، مسأله «دگر» فقط مسأله تفاوت نیست، بلکه مسأله سلسله مراتب نیز هست. زیرا«دیگر» کسی نیست که توسط او ما خود را بشناسیم. بلکه « دگر» کسی است که ما بر حسب او درمی یابیم که فراتریم یافروتریم.( تاجیک،77:1384 ) پس سیاست هویتی این نظام معرفتی آلوده به دگر خود است نه به مثابه رسیدن به درک از خود ، بلکه برای تبین استیلای خود. اینجاست پیوندگاه هویت و سیاست در گفتمان مدرن، یکسان سازی همراه خشونت است. شاید نمود این خشونت را در روابط خصمانه ملت های مدرن قرن نوزدهم دید که در رقابت با ملت ها و مردم دیگر در درون و بیرون انجام دادن که در شکل دولت ـ ملت فراگیر شد. (نش، 98:1387(









درباره وبلاگ:




آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox