تبلیغات
هه‌ره‌وه‌ز - در وطن خویش غریب... / زریان
 
ئاواتی "هه‌ره‌وه‌ز"، ژینۆ و بووژانه‌وه‌ی زمان و شۆناسی گه‌لی کورده‌

در وطن خویش غریب... / زریان

نوشته شده توسط :شورای سردبیری
پنجشنبه 1390/03/19-12:33

در وطن خویش غریب...

نویسنده :  زریان

استاد عباس کمندی

"نمی‌دانم از کجا شروع کنم؟ هرازگاهی خبرنگاری می‌آید و می‌پرسد کی؟ چه جوری؟ و از کجا شروع کردی؟! بارها و بارها، من جواب این سوال‌ها را داده‌ام،اما باز هم می پرسند حسرت به دل مانده ام که یک خبرنگار بپرسد:کی قطع کردی؟و اصلا چرا قطع کردی؟؟؟... من صدها اثر هنری مربوط به گذشته دارم، اما در طول چهار- پنج سال گذشته نتوانسته ام، قلم بر روی کاغذ بگذارم و اثری دلپذیر خلق کنم. چرا؟؟؟چون دلخوشی نیست، دلگرمی نیست، تشویق و ترغیبی وجود ندارد. انگار تمام آدم‌ها یکباره عوض شدهاند و بود و نبود، برایشان ‌تفاوتی ندارد و فقط در اندیشه ربودن و گرفتن و تصرف و تصاحب از یکدیگرند!!! بله، هنر و کار هنری کردن زائیده احساس است و احساس از درون نشأت میگیرد  و از ضمیر ناخودآگاه زایش پیدا میکند و در قالب یک اثر هنری بر جامعه تاثیر می گذارد..."

این حرفها ودرد دلها که نه!!! بلکه این واقعییات از سینه ی ، سینه سوخته ای بیرون می آید که سالها با هنر جاودانش مارا مشعوف و حیرت زده کرده اما...

چه کرده نامهربانی ها با استاد چه بار سنگینی از درد دل را سوار بر نفس هایش کرده و روح لطیف و پر ذوقش را پشت سردی نفس هایش پنهان کرده...

چه کرده نامهربانی ها با استاد چه کرده با حنجره اش که  به جای آوازهای روح انگیزاین بار آواز "واقعیت های زندگیش" را نغمه خوانی میکند قصد کرده فقط نغمه ی واقعیت سردهد...

چه کرده نامهربانی ها با استاد که دغدغه ی خیالش بازپرداخت وام بانکی شده نه ارائه ی هنر متناسب با روح و تقدس هنر...

چه کرده نامهربانی ها با استاد که گوشه گیری و بازنشستگی مصلحتی را به ارائه ی هنر مصلحتی ترجیح داده...

سراغ ندارم جایی را که هنرمندانش با میل باطنی سالن ارائه ی هنرشان جلوی درب پاساژها باشد و تماشاگرانشان چشمهای پر از ترحم عابران!!!

سراغ ندارم جایی را که،هنرمندانشان را در حد مطرب و دلقک بدانند و بهای هنرشان را صدقه ی دفع بلا...

سراغ ندارم جایی را که اینگونه با هنرمندانشان رفتار کنند، هنرمندان شاخک های حساسی دارند که خیلی سریع متوجه نامهربانی ها می شوند، و سریعتر از آن، بازخورد آن را در ارائه ی کارهایشان به وضوح حس میکنیم...

به عنوان یکی از افرادی که با شنیدن کارهای هنری استاد، به وجد آمده و احساس سرمستی را به واقع درک کرده ام، اینبار با گوش دادن به آهنگ واقعیات زندگی استاد،به جد،احساس شرم کردم!و تصمیم گرفتم، مانند بقیه ی آهنگ های روان انگیز استاد، این آهنگ را هم زمزمه کنم،تا به واسطه ی این زمزمه، این آهنگ هم مانند شاهکارهای دیگرش ورد زبانها شود، شاید گوشی این زمزمه ها را بشنود...

تا زمانی که،انگیزه ی ارائه ی هنر یک انگیزه ی هنری باشد، در واقع برای خود هنر ارائه شود نه چیز دیگر مقدس است و شایسته ی نام هنر، آن زمان است که می توان از آن انتظار انقلاب روحی را داشت اما آن روز که هنر، دست مایه ی جبر گذران زندگی شود،آنروز که تنها سبب ارضای خواهش های اولیه بشر(خوراک و پوشاک و مسکن)شود و مسائل روحی و ذوق درونی، تاثیری در ارائه ی آن نداشته باشد’ باید بر جسد آن چیزی که هنر خوانده می شود فاتحه خواند!!! پس... یا باید در ارائه ی هنر، برای ذات هنر تلاش کرد یا اینکه همصدا با دیگران بر صدای فاتحه خوانان بر جسد بی روح هنر بیافزاییم...

فراموش نکنیم،در سرزمینی هنرپرور زندگی میکنیم پر از هنرمندانی که هرکدام برای اعتلای فرهنگی یک سرزمین کافیند،استاد عباس کمندی فقط یک نمونه از این هنرمندان بود، فقط یک نمونه...









درباره وبلاگ:




آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox